شاپركي بر شانه ام نشست و به نجوا ، مرا خواند :
« آيا تو را شوق پروانگي هست ...؟ »
و لبخندي و ژرف اميدي و آرزويي...
و خدا ...
مرا با خود پيوند زد ، نفخه اي از نور درمن دميد ...
و من ... بي نهايت شدم !
و خدا ... شمعي در وجودم بر افروخت
بس تابناك و پر فروغ
و مرا سوخت ... .
و من ، نيز پروانه ي شمع زندگيم ،
پروانه ي « فهيمي فرزانه و فرزانه اي فهيم »
و خدا ... پروانگي ام آموخت
و مرا سوخت ... .
...
دنيا را
هزار بار چشمم براي ديدن خواست ، اما دلم نگذاشت .
و هزار بار دستانم ، براي گرفتن و گامهايم براي رفتن ،
اما دلم نگذاشت .
و هزار حنجره براي خواندن و هزار بال براي پرواز و هزاران هزار هزار ديگر ،
باز اما ... دلم نگذاشت !
و دل نجوا كرد :
شمع زندگي ات ،
آسماني ترين هديه ي عشقت از خدا
هزار توي راز رفتن است و پر كشيدن... !
...
و خدا ... مرا دختر اردي بهشت برگزيد
و بهشت را زير گامهاي من ...
و راز پروانگي را در دل همه ي مادران زمين !
و اينك
سالها و سالهاست كه
« پروانه ها » مي سوزند و مي ميرند !
و سالها و سالهاست كه
« فرزانه ها » مي سازند و مي بالند ...
...
و خداي را ... كه چون بهارم افرازد و بهاري ام سازد
وخداي را ...كه توان مادري ام دهد و تاب پروانگي ام
و خداي را ...
كه هماره بهشتي بودنم بايد
تا فرزندي فهيم و فرزانه ام ، شايد !
فخرالسادات موسوي